خرید بک لینک
واقعا یه چیزی رو نمیفهمم چرا میشینیم هر چی بهمون میخوان میگن و اینکه همهههه هم بهمون برمیخوره و مشترکیم در این حس. و هی میگیم این یارو بی ادبه و فلانه. و اصلا مثه ویروس این رفتارها وایرال شده بین مدیرامون. حقیقتا چرا؟ برده که نگرفتین خب.  اصلا هیچ جوره نمیشه توجیه کرد اینکه برای هر چیز کوچیک و بزرگی برمیگردن بهت میگن تو چرا این رو نمیدونی و خجالت نمیکشی. واقعا نه! چرا باید خجالت بکشم وظیفه تویه که اینا رو بگی و اینقدر این تسکه رفته و برگشته و دمو شده تو خودت تا الان نمیدونستی که اگه میدونستی برا چی نگفتی! و اگه میدونستی و نگفتی و نگه داشتی برای یک روز قبل جلسه که مریضی. خدایی دلم میخواد یه مشت بزنم! یه مشت محکم.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 13:05

ترسناک شدم واقعا. از هاله ای که میتونه مادر بشه هزار کیلومتر فاصله دارم. بچه جیغ میزنهن تو حیاط من تو دلم میگم کوووفت. حوصله هیچ موجود دوپای روی اعصابی رو ندارم. و دلم میخواد سرم رو کوبم به میز هشت پر بشه. کجاست اون هاله که دلش غنج میزد بچه ها میخندیدن یا گریه میکردن؟ دارم به ورژنهای بدتری از خودمم تبدیل میشم. 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 13:05

واقعا حس میکنم استرس و دردی که دارم واسه همه و خودم آخرش خلم میکنه. اگه همین الان خل نباشم. میخوام فرار کنم از همه اش. میخوام همه چی رو درست کنم. اما نمیشه. هیچی دقیقا هیچی دست من نیست و من بدتر حس میکنم دارم ناشکری میکنم و وجدانم درد میگیره و سنگین تر و خسته تر از قبل هم میشم. برای هیچکس. نه برای ن. نه برای غ. نه برای خاله. نه برای خودم و نه برای هیچکس.  اصرار میکنن که بیا اینجا کار کن و واقعا اینجا تمرکز ندارم و کارم پیش نمیره و بیشتر خروار خروار نگرانی رو قلبم تلنبار میشه از شنیده ها. خیلی گرفته ام و کاری ازم برنمیاد و حالم بهم میخوره از خودم و وجدانم درد میکنه و دلم میخواد برم تو خونه خودم رو حبس کنم. حالا که نمیشه فرار کرد. 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 13:05

صفحه بندی